سلام
يك مژده به دوستاي وبلاگي . بالاخره تونستم مشغول كار شم . ولي كار خودم نه . يك كار ديگه . اصلا باورتون نميشه . رفتم تو يك شركت و شدم آبدارچي اون شركت . تعجب مي كنيد جاي تعجب هم داره . بزاريد از اول براتون تعريف كنم چي شده . قبل از اون روز كه برم براي مصاحبه كارم شب با خودم خيلي كلنجار رفتم تا به اين فكر رسيدم كه برم يك كاري رو شروع كنم و بعد براي ادامه تحصيل و كلاس هاي زبان و برنامه نويسي و هزينه هاي جاري خودم در آمدي داشته باشم . پيش خودم فكر كردم مثل اينكه دوباره رفتم خدمت سربازي و بايد حداقل دو سال تحمل كنم يا اينكه رفتم خارج كشور . اين شد كه صبجح كه بيدار شدم رفتم سراغ روز نامه ديروز همشهري و آگهي هاشو نگاه كردم و تو قسمت آبدارچي يك آگهي نظرم رو جلب كرد . زنگ زدم و ادرس گرفتم و رفتم . نمي دونم چند روز گذشت ولي بهم زنگ زدن و رفتم با يك آقاي ديگه كه نمي دونم سمتش چي هست تو شركت مصاحبه كردم و گفتم كه فقط براي ادامه تحصيل اومدم و همين . و مي خوام ادامه تحصيل بدم . قبول كرد شرايط منو . بعدش از فرداش شرو ع كردم به كار كردند . اولين روز خيلي برام سخت بود شايد بگي چي . اخه ابدارچي بودند هم سخته . اره هر شغلي سخته من كه تا به حال اين كار رو نكردم برام خيلي سخت بود بگذريم . چون ابدارچي قبلي يك مدتي رفته بود كار نظافت شكرت خيلي زياد بود هي دستور اين كار رو بكن اون كار رو بكن . ياد چند سال پيش شركت خودمون افتادم كه يك مدتي ابدارچي نداشتيم و هر كس كار خودشو انجام مي داد غذاي خودمونو گرم مي كرديم زير ميز چيزي نمي ريختيم . شايد براتون سئوال باشه ، بله وقتي ابدارچي نداشتيم سعي مي كرديم دقيقا هر اشغالي رو كه مي خواهيم بريزيم سطل زباله دقيق داخلش قرار بگيره نه كه اطراف سطل . روز اول منشي شركت يك ليستي رو داد كه وظايف من توش نوشته شده بود . و ازش پرسيدم همينه و اون هم جواب داد خيلي زرنگ باشي مي توني اينها رو انجام بدي چند روزي گذشت تند تند كار ها رو انجام مي دادم تا بتونم حداقل يك نيم ساعتي مطالعه داشته باشم كه هر وقت مي اومدم بشينم يك كار جديد . نمي دونم پيش خودشون چي فكر مي كردند اصلا نمي ذاشتند استراحت كنم. راستي يادم رفت بگم يك روز رفتم سر كار بعد فرداش نرفتم . و ديدم زنگ زدند و گفتند كه اگه مشكلي داري از نظر حقوق برات حل مي كنيم من هم گفتم نه ولي مشكل اصلي اخلاق و طرز برخورد هست كه من خيلي به اين مسئله حساس هستم . و از فرداش بازم رفتم سر كار . روز ها همين طوري مي گذشت اتفاق هاي جالبي مي افتاد هر كس يك جور برخورد مي كرد . من كه تو دوستانم و به اين معروفم كه از چهره ادم ها دل و ذهنشونو مي خونم و مي شناسمشون با يكي از كارمند ها تونست رابطه برقرار كنم . ( چون اين ادرس وبلاگ رو مي خوام بهش بدم نمي تونم بيشتر از اين دربارش چيزي بنويسم ) اين شد كه من با سختي تمام ، دارم كار مي كنم و خيلي برام سخته نكه بگم كار نه ولي هر كسي يك جوري برخورد ميكنه . اخلاق و رفتار انسان ها شرطه نه كار و رتبه و تحصيلات يك روز كه صبح كه اومدم ديدم مهندس داره ميزشو تميز ميكنه بهش گفتم بزاريد من ميز رو تميز مي كنم ، ديدم با يك لحن عصبي و بد ، گفت : تو اگه مي خواستي تميز كني تميز مي كردي . اومدم از اتاقش بيرون دلم مي خواست برم ديگه بر نگردم . ديدي گفتم كه ادم ها رو نبايد با پول و تحصيلات و جايگاهشون بسنجيم بلكه بايد با خصوصيات اخلاقي و رفتار و فهم و شعور بسنجيم . خيلي اين حرف برام سنگين بود اومدم تو اشپزخونه و كلي قدم زدم و اخر تصميم گرفتم كه بيام و بگم ديگه كار نمي كنم . يك لحظه ديدم اقاي ... اومد تو اشپزخونه من بهش گفتم مي خوام برم و اينجوري شده . و اون هم كلي با من حرف زد گفت صبر كن عادت ميكني و مي توني به اون هدفي كه مي خواستي ادامه تحصيل بدي برسي . زياد به خودت سخت نگير. كمي اروم شدم و بعد شروع به كار كردم . موقع ناهار سرم خيلي شلوغ ميشه هم يك دفعه ميان براي ناهار خوردند و از طرفي منشي شركت هي ميگه زود باش قضاي مهندس ها رو امده كن خيلي استرس داره موقع ناهار . با چند نفر تو نستم رابطه برقرار كنم و بسنجمشون براي بعضي ها كاري هاي رو انجام دادم كه وظيفه من نبوده ولي ديدم طرف سوء استفاده مي كنه و هي مي خواد همه كارهاي شخصيشو من انجام بدم و من هم پيش خودم گفتم ولش كن بزار فكر كنه كه هر چي اون ميگه درسته . بگزريم اين مطلب خيلي طولاني شد . بايد ببخشيد . راستي شايد غلط املاي داشته باشم تو همه نوشته ها بايد ببخشيد چون انلاين مي نويسم وخيلي تند به خاطر اونه . و وقتي كه مي رسم خونه خيلي خسته ميشم و ميگيرم مي خواب و كمتر مي تونم بيام نت . ولي از اين به بعد سعي مي كنم هر روز خاطرات روزمره خودم رو بنويسم .
از ان زمان كه آرزو چو نقشي از سراب شد . تمام جستجوي دل سئوال بي جواب شد
نرفته كام تشنه اي به جستجوي چشمه ها . خطوط نقش زندگي چو نقشه اي بر آب شد
چه سينه سوز آه ها كه خفته بر لبان ما هزار گفتني به لب اسير پيچ و تاب شد . نه شور عارفانه اي نه شوق شاعرانه اي قرار عاشقانه هست شتاب در شتاب شد . نه فرصت شكايتي نه قصه و روايتي تمام جلوه هاي جان چو ارزو به خواب شد . نگاه منتظر به در . نشست و عمر شد به سر . نيامد به خود ديگر . كه دوره شباب شد . هفت اسمان را بردرم و از هفت دريا بگزرم . اي شعله تابان من . هم ره زني ، هم رهبري ، هم اين سري ،هم ان سري ، اي نور بي پايان من . چون مي روي بي من نرو، اي جان جان بي تن مرو . اي ديدن تو دين من ، اي روي تو ايمان من ، اي هست توپنهان شد در هستي پنهان من . چون مي روي بي من رو ، اي جان جان بي تن مرو . اي يار من اي يار من . اي دل برو دلدار من ، اي محرمو و غم خار من ، اي دين واي ايمان من ، خوش مي روي در جان من . اي درد تو درمان من . چون مي روي بي من مرو اي جان جان ، بي تن مرو......
خدانگهدار