تبليغاتX
داستان فروش

داستان فروش

خاطرات

چهل و دومین نوشته

کتابخانه دیجیتالی شامل :
متن کامل مفاتیح الجنان شیخ عباس قمی :
شامل : تعقيبات مشتركه ، تعقيبات مختصه ، ذكر دعاهاى ايام هفته ، در تعيين اسامى نبى و ائمه عليهم السلام به روزهاى هفته و زيارت ايشان در هر روز ، ذكر بعضى از ادعيه مشهوره‏ ، ذكر بعض آيات و دعاهاى نافعه مختصره‏ ، مناجات ، فضيلت و اعمال ماه مبارك رجب ، فضيلت و اعمال ماه شعبان ، فضيلت و اعمال ماه مبارك رمضان ، اعمال ماه شوال ، اعمال ماه ذى القعده‏ ، اعمال ماه ذى الحجه‏ ، اعمال ماه محرم ، ماه ربيع الثاني و جمادى الاولى و جمادى الآخرة ، اعمال هر ماه نو و اعمال عيد نوروز و اعمال ماههاى رومى ،  زيارات ، ذكر اذن دخول هر يك از حرمهاى شريفه‏ ، فضيلت و كيفيت زيارت أمير المؤمنين عليه السلام‏ ، فضيلت كوفه و مسجد آن ، فضيلت و كيفيت زيارت كاظمين‏ ، بيان فضيلت و كيفيت زيارت ، زيارت ائمه سر من راى عليهم السلام و اعمال سرداب مطهر ، زيارات جامعه ، بيان زيارت انبياى عظام عليهم السلام و زيارت امامزادگان عالى مقام و زيارت قبور مؤمنين‏ ، ملحقات مفاتيح الجنان‏ ، حواشى كتاب مفاتيح ‏الجنان‏ و غیره ..
لینک دانلود
 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم شهریور 1388ساعت 22:52  توسط ارزوها  | 

چهل و یکمین نوشته

متن کامل مفاتيح الجنان را براي گوشي هاي مختلف همراه

وبنا -سايت مبین موبایل متن کامل مفاتيح الجنان را براي گوشي هاي مختلف همراه به صورت رايگان ارائه کرده است.
علاقه مندان برای مشاهده سایت می توانند به آدرس سایت http://www.mobinmobile.com مراجعه نمایند.

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم شهریور 1388ساعت 22:41  توسط ارزوها  | 

چهلمین نوشته

سلام

یک روز خوب نشستم فکر کردم . چند ساعت فکر . که ببینم روزهای رو که دارم چجور میگذرونم . دیدم دو یا سه موضوع بیشتر تو فکر و ذهنم و کارهام نیست . ۱ - ازدواج ۲ - کار

اولی رو که اگه خودم هم بخوام نمی تونم فراموش کنم . همش یا خانواده میگن و یا یک چیزهای می بینم که یاده ازدواج می افتم و یا این که غریزه جنسی و روحی . یک نفر میگفت تو دیگه سنی ازت گذشته دیگه دیره برای ازدواج کی می خواهی ازدواج کنی . پیش خودم بارها میگم بیام من هم مثل خیلی های دیگه سرم رو بندازم ژایین و همینجوری ازدواج کنم . ولی بازم می ترسم . میگم نکنه اون چیزی که من می خوام نشه و یک عمر پشیمون بشم . ولی دوبار به ذهنم می رسه اخه این همه ادم چجوری ازدواج کردن و دارن زندگی میکنند. ولی بازم میگم اخه خیلی هاشون از ازدواجشون راضی نیستند . حالا نمیدونم دارم راه درستی میرم که صبر کردم یانه . بازم فکر میکنم من باید یک راهی رو پیدا کنم که بتونم خودم انتخاب کنم . تو فامیل که کسی رو نداریم که با معیارهای من بخونه و در اشناها و در و همسایه هم ندارم . خوب باید من چیکار کنم . ازدواج همه فکر و ذهنم رو گرفته نمیدونم چجوری باهاش کنار بیام . فقط به خدا توکل می کنم ببینم چی میشه . فقط بهم صبر بده بتونم تحمل کنم و کار خلافی انجام ندم .خدانگهدار

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم آذر 1387ساعت 0:25  توسط ارزوها  | 

سی و نه نوشته

سلام

چند روز دار م فکر می کنم . درباره کار و زندگی و ازدواج و تحصیل و هر چیزی که باید انجام بدم . باید تصمیم بگیرم . داره خیلی دیر میشه . روزهای می ان و میرند و فرصتها از دست میره . باید خوب فکر کنم و خوب تصمیم بگیرم . دیگه از من گذشته که بخوام عجولانه و یا از روی احساس تصمیمی بگیرم . باید برای خودم و زندگیم برنامه ریزی کنم باید بدونم چی کار کنم . حالا کارهای که باید انجام بدم و تو ذهنم هست می نویسم اگه کسی تونست بهم کمک کنه .

۱- ادامه تحصیل ۲- ازدواج ۳- یاد گرفتن زبان انگلیسی ۴- یاد گرفتن برنامه نویسی حرفه ای ۵- یاد گرفتن اصول حسابداری ۶- ورزش حرفه ای تو یک رشته مورده علاقه ۷- فراگیری و یادگرفتن و توسعه کاری در زمینه شغلی

از هر کسی که مایله به من کمک کنه ممنون میشم از تجربیاتش استفاده کنم .

خدانگهدار

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم آذر 1387ساعت 23:56  توسط ارزوها  | 

سی و هشتمین نوشته

سلام

امروز حدود ساعت 12 از خواب بیدار شدم . دیدم لوله دستشویی خراب شده و کمی به مادرم کمک کردم برای باز کردن ان و بعد رفتم حمام . بعد امدم نهار خوردم و چند ساعتی مشغول تلویزیون بودم و بعد از ان خوابیدم و حدود ساعت 6.30 بیدار شدم نماز خواندم و بعد کمی تلویزیون و شام و کمی درباره کارهای اینده فکر کردم گفتم باید زبان و حسابداری و زبان های برنامه نویسی کامپیوتر رو یاد بگیرم ولی خیلی مشگل هست برای اینها برنامه ریزی کنم که یاد بگیرم ببین چی میشه بعد تلویزیون سریال بو علی سینا رو نشون داد دیدم و بعد اومدم اینها رو می نویسم . خدانگهدار

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم آذر 1387ساعت 19:9  توسط ارزوها  | 

سی و هفتمین نوشته

سلام

داشتم دیگه از این وبلاگ می رفتم ولی نمی دون چی شد . گفتم بنویسم بهتر . امروز کارگر جدید اومد سر کار . تازه  شدیم چهار نفر کارهام زیاد شده . الان دارم از یک نفر سفارش می گیرم . سختی کار کمی برام اسون شد با اومد این کار گر . خدا کنه کار گر خوبی باشه . مادرم می گه اگه می تونی برای عید قربان یک گوسفند بخر و قربانی کن . من هم بهش گفتم چشم . حساب کتاب که کردم گفتم شاید بتونم چون سر ماه می تونم پول بگیرم . زنگ زدم از کسی که ازش سفارش کار گرفتم گفتم کمی احتیاج به پول دارم کمی از حساب رو بده گفت باشه .گفت فردا بیا پول میدم . همیهش مشکل من اینکه وقتی می خواد پول بده چک میده اون یک هفته دو هفته تا ۲۰ روز این هم مشکل من . تا عصر خوب کار کردیم . امار خوب بود بعد به سمیه گفتم بمونه تا کارها تموم بشه گفت باشه . کارگرها که داشتن می رفتن به سمیه گفتم که کمی استراحت کن دیدم رفت و برای خودش چای ریخت . پیش خودم گفتم چقدر بنده خدا خسته شده . تا حدود ساعت ۷ کار کردم . و بعد رفت . امروز بازم دو خانم برای کار اومدن . با هم خواهر بودن سابقه کار تو آسایشگاه سالمندان رو داشتن . فرم ژر کردن و رفتن و گفتم خبر میدم یا زنگ بزنید حدود ساعت ۲۳ که به موبایلم نگاه کردم دیدم بیشتر از ۲۰ بار تماس گرفتن . متوجه نشدم . کمی سرم شلوغه نمی تونم برنامه زندگی برای خودم بریزم . از یک طرف کارم و از طرف دیگه خانواده و از طرف دیگه هزینه ها و قرضه های که از قبل از شغل انیمیشن داشتم . همه این ها هست . فعلا که شروع کردم چند ماه تا الان خدا کمک کرده تا اخر هم کمک می کنه فقط مشکل حسابداری دارم کمی سخته . دیگه بیشتر از این نمی نویسم چون فردا کلی کار دارم باید برم کار جدید بیارم و برم پول بگیرم و برم بانک و برم سراغ بیمه . تا فردا شب خدانگهدار

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم آذر 1387ساعت 23:26  توسط ارزوها  | 

سی و ششمین

سلام

خدا کمکم کن .

الان از بیرون اومدم برای کار جدیدم آگهی زده بودم و رفتم ژخش کردم . خدایا کمکم کن . خیلی خسته ام ببینم چی میشه این کار جدید .

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم مهر 1387ساعت 2:27  توسط ارزوها  | 

سی و پنجمین نوشته

سلام

خیلی وقت بود نیومده بودم . مطلب بنویسم . بگذریم . هفته پیش یکی از دوستان یک دانشجو رو بهم معرفی کرد که برا پروژه اخر ترمش انیمیشن بسازم . باید تا آخر این هفته تحویلش بدم . سعس خودمو می کنم که یک کار خوب بشه . راستی اگه کسی از آقایان و خانم های که من تو شرکتی مهندسی که کار می کردم این مطالب رو می خوند . خیلی مایلم . بدونم از اون شرکت چه خبر . ممنون میشم خبری بهم بدید . خدانگهدار

+ نوشته شده در  شنبه هشتم تیر 1387ساعت 0:22  توسط ارزوها  | 

سی و چهارمین نوشته

سلام

با خودم فکر می کنم . همه آدم ها – اون های رو که وقتی میام بیرون . تو خیابون ها و یا تو اتوبوس . تو تاکسی . تو مترو . تو جای مثل اداره یا محل کار و یا تو فروشگاه ها و یا بانک ها و یا جاهای تفریحی یا زیارتی . ملاک ما برای اینکه کسی رو بشناسیم چیه. تو اون چند روزی که من ابدارچیه بودم . خ.ب به ادم ها نگاه می کردم . به رفتار و طرز لباس پوشیدن و بیشتر از همه به طرز غذا خوردنشون . بیام با هم یک معادله ساده رو حل کنیم . یک آدم خوب کیه ؟ یا بهتر بگیم برای شناخت یک آدم خوب چه چیز های لازمه که ما اونو بشناسیم . اولین چیزی که انان رو جلب میکنه طرز لباس پوشیدن طرف مقابله . دومین چیز هم فکر کنم تحصیلات باشه . خوب کسی که مهندس یا لیسان دار یا بالاتر . خوب سومین دلیل پولدار بودنش . بیشتر مردم به این میگن یک ادم خوب . خوب بیایم معادله ساد رو کمی بیشتر روش تمرکز کنیم . فکر کنید شما با کسی همکار هستید که هم خوش تیپه و هم مهندسه و هم پولدار . ما ادم ها جاهای مواظب همه چیز خودمون هستیم مثل وقتی تو یک جای مثل مترو هستیم مواظب کیف پولمون هستیم . و یا رستوران که مواظب هستیم با ادب غذا بخوریم . خوب حالا ایا ما تو محل کار همون قدر مواظب کیف پول خودمون هستیم که تو مترو بودیم و یا اون همه مواظب رفتار خودمون هستیم تو رستوران که تو محل کار هستیم . نه فکر نمی کنم . من اینو تجربه کردم . نه یک بار نه دوبار خیلی . تو اون شرکت مهندسی که بودم ادم ها رو موقع غذا خوردن خوب نگاه می کردم . طرز رفتار و طرز تعارفاتشون و طرز خوردن غذا . به نظر من اگه می خواهی کسی رو بشناسی موقع غذا خوردن باهاش هم سفر باش و ببین چه جوری غذا می خوره . با چه ولعی غذا می خوره . رفتار ادم ها موقع غذا خوردن فکر کنم دقیقترین یا نزدیک ترین رفتار و خصوصیات درونی یک ادم باشه . که می شه خوب رفتار طرف رو بشناسی . تو اون مدتی که تو اون شرکت کار می کردم . بیام از این به بعد یک اسمی براش انتخاب کنم . الکاتراس . این فکر کنم خوبه باشه . فقط تو این پیام اومدم بگم که به اطراف خوب نگاه کنم به ادم ها و اون ها رو از شکل ظاهری و پول و ثروت و تحصیلات مورد ارزیابی قرار ندیم . به طرز فکرشون . به طرز معاشرت . به اینکه دیگران براشون چقدر اهمیت دارند . موفق باشید . بازم میام .

 

+ نوشته شده در  جمعه نهم فروردین 1387ساعت 0:6  توسط ارزوها  | 

سی و سومین نوشته

سلام . سلامی به بزرگی  بسم الله . سلامی به سلامتی صاحب زمان . سلامی به ماندگاری الله . نوشتم تا ببینم . نوشتم تا بخوانم  جواب را . نوشتم تا بگوی پاسخ را
+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم فروردین 1387ساعت 0:2  توسط ارزوها  | 

سی و دومین نوشته

سلام

می خوام وبلاگی رو راه اندازی کنم و چون باید مطالب رو از لاتین به فارسی ترجمه کنم برام خیلی سخته . فکر می کنم که بیام با یک یا چند نفر این کار رو کنم و از اون ها کمک بگیرم . قبلا این کار رو کردم و از یک نفر کمک کرفتم ولی خوب جواب نداد . وسط کار دیگه نیومد . حالا نمی دونم کسی که بتونه تا اخر باشه می تونم پیدا کنم یا نه . ببینم چی میشه . اگه مایل به همکاری بودید ممنون میشم . خدانگهدار

+ نوشته شده در  شنبه سوم فروردین 1387ساعت 23:21  توسط ارزوها  | 

سی و یکمین نوشته

سلام

دلم گرفته هر کاری می کنم نمیشه که بخوام کاری کنم . حوصله ندارم . همش دارم فکر می کنم به این دنیا و اخرت و این حرف ها . دیگه خسته شدم . فکر کردنم هم به جای نمیرسه همش به بن بست . مثل اینکه کوچه فکر من همش بن بسته . چی مشد مثل وقت های که کوچیک بودم . با دیگران دوست می شدم . دنبال دوست خوب هستم . شاید من ادم خوبی نباشم که نتونستم دوست خوبی پیدا کنم . شاید. نمی دونم . کسی هم نیست راهنماییم کنه . خیلی روزها برام ساده شده . همینجوری وقت می گذرونم . همش بی خودی با یک عالمه فکر .

+ نوشته شده در  جمعه دوم فروردین 1387ساعت 23:31  توسط ارزوها  | 

سیومین نوشته

سلام

عید اومد بازم عید با اینکه دیر به دیر میاد ولی ما فکر می کنیم خیلی زود میاد پشت سر رو که نگاه می کنیم می بینیم که زود می گذره . یادش بخیر بچه بودم و وقتی می رفتم مدرسه . فکر عید تعصیلاتش فکر خوراکی ها و فکر لباس نو و اینکه با بچه ها بازی کردند یادش بخیر . دنبال دوست گشتن خیلی ساده بود . ولی الان خیلی سخته . ادم دوست پیدا کنه و نگه داره . نمی دونم باز می تون دوست خوب تو نت و از طریق وبلاگ پیدا کنم یا نه . چرا نشه میشه فقط باید خوش بین باشم منتظر دوستای جدید هستم . خدانگهدار

+ نوشته شده در  جمعه دوم فروردین 1387ساعت 23:11  توسط ارزوها  | 

بیست و نهمین نوشته

سلام

چند روزيه از شركتي كه توش داشتم به عنوان ابدارچي كار مي كردم اومدم بيرون اتفاق جالبي بين من و اون مهندس افتاد كه بعدا توضيح ميدم . فقط مي خوام بگم كه خدا خيلي بزرگه . و خيلي ما رو دوست داره .

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386ساعت 13:49  توسط ارزوها  | 

بیست و هشتمین نوشته

ما از خدای گمشته ایم

او به جستجو ما

چون ما نیازمند و گرفتار آرزو

گاهی به برگ لاله نویسد پیام خویش

گاهی درون سینه مرغان به حال هوش

درخاک دان ما

گوهر زندگی گم است

این گوهری که گم شده

ما ئیم یا که اوست

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم اسفند 1386ساعت 2:5  توسط ارزوها  | 

بیست و هفتمین نوشته

سلام

يك م‍ژده به دوستاي وبلاگي . بالاخره تونستم مشغول كار شم . ولي كار خودم نه . يك كار ديگه . اصلا باورتون نميشه . رفتم تو يك شركت و شدم آبدارچي اون شركت . تعجب مي كنيد جاي تعجب هم داره . بزاريد از اول براتون تعريف كنم چي شده . قبل از اون روز كه برم براي مصاحبه كارم شب با خودم خيلي كلنجار رفتم تا به اين فكر رسيدم كه برم يك كاري رو شروع كنم و بعد براي ادامه تحصيل و كلاس هاي زبان و برنامه نويسي و هزينه هاي جاري خودم در آمدي داشته باشم . پيش خودم فكر كردم مثل اينكه دوباره رفتم خدمت سربازي و بايد حداقل دو سال تحمل كنم يا اينكه رفتم خارج كشور . اين شد كه صبجح كه بيدار شدم رفتم سراغ روز نامه ديروز همشهري و آگهي هاشو نگاه كردم و تو قسمت آبدارچي يك آگهي نظرم رو جلب كرد . زنگ زدم و ادرس گرفتم و رفتم . نمي دونم چند روز گذشت ولي بهم زنگ زدن و رفتم با يك آقاي ديگه كه نمي دونم سمتش چي هست تو شركت مصاحبه كردم و گفتم كه فقط براي ادامه تحصيل اومدم و همين . و مي خوام ادامه تحصيل بدم . قبول كرد شرايط منو . بعدش از فرداش شرو ع كردم به كار كردند . اولين روز خيلي برام سخت بود شايد بگي چي . اخه ابدارچي بودند هم سخته . اره هر شغلي سخته من كه تا به حال اين كار رو نكردم برام خيلي سخت بود بگذريم . چون ابدارچي قبلي يك مدتي رفته بود كار نظافت شكرت خيلي زياد بود هي دستور اين كار رو بكن اون كار رو بكن . ياد چند سال پيش شركت خودمون افتادم كه يك مدتي ابدارچي نداشتيم و هر كس كار خودشو انجام مي داد غذاي خودمونو گرم مي كرديم زير ميز چيزي نمي ريختيم . شايد براتون سئوال باشه ، بله وقتي ابدارچي نداشتيم سعي مي كرديم دقيقا هر اشغالي رو كه مي خواهيم بريزيم سطل زباله دقيق داخلش قرار بگيره نه كه اطراف سطل . روز اول منشي شركت يك ليستي رو داد كه وظايف من توش نوشته شده بود . و ازش پرسيدم همينه و اون هم جواب داد خيلي زرنگ باشي مي توني اينها رو انجام بدي چند روزي گذشت تند تند كار ها رو انجام مي دادم تا بتونم حداقل يك نيم ساعتي مطالعه داشته باشم كه هر وقت مي اومدم بشينم يك كار جديد . نمي دونم پيش خودشون چي فكر مي كردند اصلا نمي ذاشتند استراحت كنم. راستي يادم رفت بگم يك روز رفتم سر كار بعد فرداش نرفتم . و ديدم زنگ زدند و گفتند كه اگه مشكلي داري از نظر حقوق برات حل مي كنيم من هم گفتم نه ولي مشكل اصلي اخلاق و طرز برخورد هست كه من خيلي به اين مسئله حساس هستم . و از فرداش بازم رفتم سر كار . روز ها همين طوري مي گذشت اتفاق هاي جالبي مي افتاد هر كس يك جور برخورد مي كرد . من كه تو دوستانم و به اين معروفم كه از چهره ادم ها دل و ذهنشونو مي خونم و مي شناسمشون با يكي از كارمند ها تونست رابطه  برقرار كنم . ( چون اين ادرس وبلاگ رو مي خوام بهش بدم نمي تونم بيشتر از اين دربارش چيزي بنويسم ) اين شد كه من با سختي تمام ، دارم كار مي كنم و خيلي برام سخته نكه بگم كار نه ولي هر كسي يك جوري برخورد ميكنه . اخلاق و رفتار انسان ها شرطه نه كار و رتبه و تحصيلات يك روز كه صبح كه اومدم ديدم مهندس داره ميزشو تميز ميكنه بهش گفتم بزاريد من ميز رو تميز مي كنم ، ديدم با يك لحن عصبي و بد ، گفت : تو اگه مي خواستي تميز كني تميز مي كردي . اومدم از اتاقش بيرون دلم مي خواست برم ديگه بر نگردم . ديدي گفتم كه ادم ها رو نبايد با پول و تحصيلات و جايگاهشون بسنجيم بلكه بايد با خصوصيات اخلاقي و رفتار و فهم و شعور بسنجيم . خيلي اين حرف برام سنگين بود اومدم تو اشپزخونه و كلي قدم زدم و اخر تصميم گرفتم كه بيام و بگم ديگه كار نمي كنم . يك لحظه ديدم اقاي ... اومد تو اشپزخونه من بهش گفتم مي خوام برم و اينجوري شده . و اون هم كلي با من حرف زد گفت صبر كن عادت ميكني و مي توني به اون هدفي كه مي خواستي ادامه تحصيل بدي برسي . زياد به خودت سخت نگير. كمي اروم شدم و بعد شروع به كار كردم . موقع ناهار سرم خيلي شلوغ ميشه هم يك دفعه ميان براي ناهار خوردند و از طرفي منشي شركت هي ميگه زود باش قضاي مهندس ها رو امده كن خيلي استرس داره موقع ناهار . با چند نفر تو نستم رابطه برقرار كنم و بسنجمشون براي بعضي ها كاري هاي رو انجام دادم كه وظيفه من نبوده ولي ديدم طرف سوء استفاده مي كنه و هي مي خواد همه كارهاي شخصيشو من انجام بدم و من هم  پيش خودم گفتم ولش كن بزار فكر كنه كه هر چي اون ميگه درسته . بگزريم اين مطلب خيلي طولاني شد . بايد ببخشيد . راستي شايد غلط املاي داشته باشم تو همه نوشته ها بايد ببخشيد چون انلاين مي نويسم وخيلي تند به خاطر اونه . و وقتي كه مي رسم خونه خيلي خسته ميشم و ميگيرم مي خواب و كمتر مي تونم بيام نت . ولي از اين به بعد سعي مي كنم هر روز خاطرات روزمره خودم رو بنويسم .

از ان زمان كه آرزو چو نقشي از سراب شد . تمام جستجوي دل سئوال بي جواب شد

نرفته كام تشنه اي به جستجوي چشمه ها . خطوط نقش زندگي چو نقشه اي بر آب شد

چه سينه سوز آه ها كه خفته بر لبان ما هزار گفتني به لب اسير پيچ و تاب شد . نه شور عارفانه اي نه شوق شاعرانه اي قرار عاشقانه هست شتاب در شتاب شد . نه فرصت شكايتي نه قصه و روايتي تمام جلوه هاي جان چو ارزو به  خواب شد . نگاه منتظر به در . نشست و عمر شد به سر . نيامد به خود ديگر . كه دوره شباب شد . هفت اسمان را بردرم و از هفت دريا بگزرم . اي شعله تابان من . هم ره زني ، هم رهبري ، هم اين سري ،هم ان سري ، اي نور بي پايان من . چون مي روي بي من نرو، اي جان جان بي تن مرو . اي ديدن تو دين من ،  اي روي تو ايمان من ،  اي هست توپنهان شد  در هستي پنهان من . چون مي روي بي من رو ،  اي جان جان  بي تن مرو . اي يار من اي يار من . اي دل برو دلدار من ، اي محرمو و غم خار من ، اي دين واي  ايمان من ، خوش مي روي در جان من . اي درد تو درمان من . چون مي روي بي من مرو اي جان جان ، بي تن مرو......

 خدانگهدار

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم اسفند 1386ساعت 21:48  توسط ارزوها  | 

بیست و ششمین نوشته

امروز ظهر از خواب بيدار شدم .خسته بودم يک مدتی هست که از نظر فکری و روحی خسته هستم . چون  فعلا کاری انجام نميدم و بقول معروف بی کار هستم . چند تا فکر و کار تو ذهنم هست يکی ادامه تحصيل . برای اينکه بتونم ادامه تحصيل بدم اول هزينه مهمه . يعنی پول . بايد کاری يا شغلی پيدا کنم که با وقت و شرايط من مطابقت کنه . خيلی برای کار سعی کردم ديدم نمیشه . بالاخره تصميم گرفتم که کار تدريس تو ضمينه کامپيوتر رو انتخاب کنم و تدريس خصوصی رو انجام بدم . و کار نرم افزاری و سخت افزاری رو انجام بدم . پس حالا تصميم رو گرفتم و هدف مشخص شد.

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم دی 1386ساعت 19:49  توسط ارزوها  | 

بیست و پنجمین نوشته

سلام

امروز حدود ساعت ۳ بعد از ظهر از خواب بیدار شدم . خیلی دلم گرفته بود دیشب تو این فکر بودم که اگه خدا منو نیافریده بود و الان نبودم یا دیگه نخاد من باشم چی میشه . یک لحظه مثل دیونه ها شدم با خودم فریاد زدم ای خدا که ناگهان دیدم مادرم اومد تو اتاقم و گفت چی شد . تازه به خودم اومدم و گفتم چیزی نیست و خواب دیدم و یک لیوان آب بهم داد . بعد سعی کردم بخوابم و ساعت ۳ بعد از ظهر بیدار شدم .

+ نوشته شده در  جمعه سی ام آذر 1386ساعت 23:18  توسط ارزوها  | 

بیست و چهارمین نوشته

تو ای عشق ای تمام وجودم تو بود و نبودم فدای روخه تو همه عالم .

بیا بنگر بر دل غم دیده که لیلی ندیده ز غم چه کشیده در این عالم

 یک دم بنگر حال زار مرا

 بی قرار مرا

ای تمام امیدم تو صبح سفیدم ز نرگس چشمت ببین چه کشیدم

 بیا بنگر حال زار مرا

بی قرار مرا

 ای تمام امیدم تو صبح سفیدم ز نرگس چشمت ببین چه کشیدم

مرا راهی کن

سوی می خانه

بده پیمانه

به این دیوانه

 تو ای ساقی .

تو می دانی ز عشق تو که خمارم

پیاله ندارم

که دار و ندارم توی ساقی

 بنگر مرغ لب بسته منم

 دل شکسته منم

تا سحر بیدارم

 سر به زانو دارم

از تو دارم ای گل

هر چه که دارم .

 

یا ابا صالح مددی .

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم آذر 1386ساعت 11:3  توسط ارزوها  | 

بیست و سومین نوشته

سلام

توی این مدت زمان که بیکرام خیلی فکر می کنم . خیلی زیاد . همیشه تو اتاق کوچیک بدون پنجره خودم هستم . اگه برای غذا و .. نبود فکر کنم اصلا روز و شب رو نمی دونستم . امروز تونستم  توی روزنامه یک کار پیدا کنم . یک کار به عنوان کارگر ساده برای یک چاپخانه . پیش خودم فکر می کنم بیام از صفر شروع کنم . ولی این همه سال پس چی . این همه سعی و تلاش چی . خیلی جای ها برای کار رفتم همه وقتی منو می بینند یا می پرسند و یا تو ذهنشون این مجسم میشه که تا الان چی کار می کردی . حدود ده سال فعالیت . آخرش چی . هیچی ، برام خیلی سخته خیلی زیاد که از کارگر صفر شروع کنم و یک شغل دیگه . ولی چاره ندارم . دیگه نمی تونم . اصلا نمی تونم ادامه بدم. چند سال پیش وقتی انیمیشن رو شروع کردم پیش خودم می گفتم اول کارم رو مشخص کنم و بعد برم سراغ ازدواج . حالا نه کار دارم و نه همسر . فقط زمانی رو از دست دادم . اونم ده سال بی حوده . شاید تقسمت من هم اینه . امشب از خدا فقط می خواستم که ای خدا مرگ بده راحت بشم . من نمی تونم این همه فشار و رنج و سختی و اذاب رو تحمل کنم. دیگه فکر کنم دارم کم کم از دینم جدا میشم . به خدا نمی دونم . گفتنش ساده اس . ولی خیلی مشکله . با این وضع زندگی کردن . نه در امدی نه پس اندازی دارم . من هم شدم یک ادم بی لیاقت . فکر کنم من هم با اون اراذل و اباش و قاچاق چی و معتاد و .. هیچ فرقی ندارم . فکر کنم کم کم دارم دیونه میشم . شایدم شدم خودم نمی دونم . می خوام از نوع شروع کنم . ولی به چه امیدی . هیچ کس یک ادم خوب رو بدونه پول دوست نداره . اگه دختری رو پیدا کنم و بخوام باهاش ازدواج کنم . اول میگه خونه و ماشین و درامد کافی داری یا نه . طرف اصلا نمی پرسه درامدت از کجاست . چی کار می کنی  و یا ... فقط پولداشته باش همین . عجب دنیای داریم ما . وقتی می خواهی از این صحبت ها کنی همه میگن نه بابا از این حرف ها نیست . طرف باید انسانیت . خانواده . و نجابت و در امد حلا داشته باشه . ولی وقتی پا پیش میزاری پول و ثروت مسئله مهم میشه . واقعا موندم تو سر دوراهی خیلی عجیبی . از یک طرف کار و از یک طرف دوست دارم متاهل بشم و با یکی اشنا بشم و درد و دل کنم و باهام باشه . ولی هیچ کدوم . نمی دونم خدا داره امتحانم می کنه و یا اذابم میده . به هر حال من دیگه طاقتشو ندارم . بعضی وقت ها پیش خودم میگم بیام و خودکشی کنم . یک عالمه قرص بخورم و بخوابم و صبح دیگه پا نشم  . از این هم می ترسم . این کار هم از دستم بر نمی یاد . نمی دونم بخدا چی کار باید بکنم . هر کس منو ببینه میگه تو این مدت تو چقدر شکسته شدی . دارم از بین می رم . هیچ امیدی نیست . شایدم این اخرین نوشتم باشه . لان ساعت 1.7 دقیقه شب شنبه هست . شایدم قرص بخورم و تموم بشه این زندگی . ولی دیگه از خدا چیزی نمی خوم . فقط می خوام جونم رو بگیره . حتما شما هم میگید نه و یا می خواهید نصیحت کنید و یا بگید از دوباره شروع کنم . خودم هم می دونم همیشه با سختی ها مبارزه کردم ولی این  یکی رو نمی تونم . اعصاب و روانم همه چیز زندگیم ریخته بهم . شایدم هم زندگی من اینطوری نوشته شده باشه . تقدیر من این چنینه . پس نمی تونم کاری کنم . من اومده بودم . رفتم . اومدم بی صدا بود . رفتنم رو هم کسی متوجه نشد . کاش می تونستم بگم . کاش می تونستم بنویسم . کاش تو این دنیا نبودم . کاش افسانه ای بیش نبودم . کاش مروارید تو صدف می موندم . کاش کسی بود . کاش او هم با من بود . کاش من پیش او بودم . کاش اینجا نبودم . کاش می رفتم . کاش با او می ماندم . کاش وقتی به او رسیدم . خاموشم نکند. کاش از تقصیراتم بگزرد . کاش بنده خوبی بودم .کاش مهربان بودم .کاش لیاقت داشتم .کاش اشتباه نکرده بودم . کاش با تو بودم ای خدا .

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم آبان 1386ساعت 1:28  توسط ارزوها  | 

بیست و دومین نوشته

سلام

دیگه حال و حوصله چیزی رو ندارم . هیچ چیز . یواش یواش دارم تبدیل به ادم بی فاید میشم . شده چند روز فقط تو خونه بودم و خوابیدم . حس کاری رو ندارم . هیچ کس تنهای منو حس نکرد . دیگه طاقت ایستادگی دربرار مشکلاتو ندارم . دیشب خواب میدیدم که یک عامه قرص خوردم و خودکشی کردم . ولی بازم میدیدم با این که قرص زیادی خوردم بازم زنده موندم . خیلی برام مشکل شده زندگی . بیشتر از اونی که تصور کنید . فکر کنم دارم یک ادم بی دین و ایمون میشم . شاید هم چند روز بیشتر به عمرم نمونده و یا شاید چند ساعت و یا چند دقیقه . دیگه از همه چیز و همه کس خسته شدم . از بچه گی هام کار کردم برای هدفم . ولی نشد . چرا باید من هم هدفم میشد یک قاچاق فروش یا یک معتاد و یا یک هرزه و یا یک شرور . هدف ادم خوب بودن گناهه . پس چرا این همه سال تلاش نتیجه نداد. بگم راه رو اشتباه اومدم . فکر نمی کنم. پس چی . تو که یک نشونه ای از این راه میدی . پس کو . همش به خودم میگم درست میشه و امیدوارم . ولی فکر کنم امید به چیزی نباید داشته باشم . توی اتاق کوچک خودم به بزرگی دنیا و ادمهاش خندم میگیره . اخه چقدر خود نمای و تظاهر . کاش خودکشی گناه نبود . تا می تونستم این کار رو بکنم . ولی عیبی نداره دارم خودمو کم کم از بین می برم . به دور و بریهام به ادم های تو خیابون و به هرکس که می بینمش خوب نگاه می کنم . من کی بودم . کی هستم . از چه چیز های گذشتم . از ثروت ، به خاطر چی گذشتم . شاید بگید ثروت ؟ پولی که به خاطر 100 هزارتومانش نمدونی چه ادم های چه کار های می کند و من اون وقت از این همه پول گذشتم . من غرورم رو به خاطر کی و چی شکستم. من به خاطر چی و کی گذشتم . و حالا اینجا در یک بیابان برهوت و خشک و اسمانی سوزان در مقابل خورشید ایستاده ام . دریغ از یک ذره نور. پس این پایان من است.

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم آبان 1386ساعت 10:9  توسط ارزوها  | 

بیست و یکمین نوشته

سلام

دیروز از ساعت حدود 8 تا یک نصف شب خوابیدم . بعد بیدار شدم و رفتم یک دوش گرفتم و کمی غذا خوردم و اومدم تو اتاقم . نمی دونم باید چی کار کنم . کمی اتاقم رو مرتب کردم و روی میزه کامپیوتر رو . کمی فکر کردم به اینکه چی بودم و هستم و باید چی کار کنم . کلی برنامه دارم . ولی باید اول کارم مشخص بشه بعد . تو تصمیم گیری کمی ضعیف عمل می کنم این روزها . فکرهای گوناگونی به ذهنم میرسه . یکیش کاره و اون یکیش ازدواج . تو ائنه که به خودم نگاه می کنم تازه متوجه مرور زمان میشم . کم کم دارم من هم پا به سن می زارم . تو فامیل هر کس بهم میرسه میگه نمی خواهی ازدواج کنی . من هم میگم به موقعش . نمی دونم شاید اشتباه کردم . شاید او چیزی که من دونبالشم شاید اصلا نتونم بهش برسم و بعدا غصه روزهای از دست رفته رو بخورم . ایا باید من هم مثل اکثر کسای که ازدواج کردند من هم باید به اون صورت ازدواج می کردم . دور و برم رو که نگاه می کنم از دوست تا فامیل گرفته همشون یک جوری زندگیشون میلنگه . از نظر ازدواج . یک دوست دختر داره . یکی ازدواج دیگی کرده . اون یکی با مردهای غریبه ارتباط داره . اون یکی اصلا نمی تونه حتا با فامیل های نزدیکش رفته امد کنه . یکی هم تو تربیت بچه اش مونده . من نمی خوام مثل اینها بشم . مگه توقع بیش از حدیه . دارم زیر فشارهای روی فکر کنم خورد میشم . ولی همش بخودم میگم باید تحمل کنم . و صبر . از خدا می خوام کمکم کنه .

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم آبان 1386ساعت 5:15  توسط ارزوها  | 

بیستمین نوشته

سلام خدا

خدا کمکم کن خیلی داره برام سخت میگزره .

فقط از تو می خوام کمکم کنی .

تو که هم از دل و نیت من باخبری .

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم آبان 1386ساعت 6:39  توسط ارزوها  | 

نوزدهمین نوشته

سلام

چند روز حالم خوش نیست . مریض شدم . نمی دونم چی کار کنم . دنبال کار می گردم ولی موفق نمیشم . خیلی داره بهم سخت می گذره . نمی دونم چطوری با خدا ارتباط برقرار کنم . نمی دونم چرا اینطوری شدم . شاید خدا صدامو نمیشنوه . چون یک بند گناه کار هستم . خیلی فکر ها بد به سرم میزنه نمی دونم کسی هم مثل من هست یا من بدبخترین شخص روی زمینم . پیش خودم میگم منکه شمر نیستم . یا ابن ملجعم . یک گناه کارم ولی توبه کردم خوب خدا توبه منو قبول کن . به خدا درام می میرم . بعضی وقتی ها هم این به فکر م میرسه که شاید اخر زندگیمه . شاید اخر زندگی من هم اینطوری پایان پیدا میکنه . خیلی وقت ها .. نمی دونم چی بنویسم . ولی موندم . چرا چرا چرا ؟ ای خدا ....... هیچ کس مثل من نیست

 

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم آبان 1386ساعت 19:32  توسط ارزوها  | 

هجدهمین نوشته

سلام

کسی نتونست بهم کمک کنه تا از فروش انیمیشن های تولیدی خودم بتونم مبلغی رو به عنوان در آمد داشته باشم . دیگه از انیمیشن خسته شدم . چند وقتی رفتم سراغ برنامه نویسی . خیلی سعی میکنم که ویژوال بیسیک رو یاد بگیرم ولی نمیشه این ذهنی که من دارم نمیکشه . ولی امشب یک جزء از قران رو خوندم و یک جزوه از VB-C# رو که داشتم خوندم همه مطالب چند فصل شو یاد گرفتم پیش خودم قرار گذاشتم همراه هر یک جزء قران این جزوه رو هم بخونم تا کامل یاد بگیرم . ببینم می تونم یک برنامه نویس خوب شم یا نه . فعلا تا نوشته بعدی خدانگهدار

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم آبان 1386ساعت 5:8  توسط ارزوها  | 

هفدهمین نوشته

 

سلام

یک مدتی هست که دنبال کار می گردم از کارگر ساده تا گرافیست و تکنسین و غیره .. حتی به چند جا هم سر زدم و گفتم که مجانی براشون کار کنم ولی نشده. نمی دونم چرا . هر کاری می کنم نمیشه . بیکاری ، خیلی حوصلموسر برده هر کاری می کنم که بتونم یک کاری پیدا کنم و بیکار نمونم نمیشه از اون های که این مطلب رو می خونم تقاضا دارم بهم کمک کنند و برام دعا کنند که بتونم کار پیدا کنم . ممنون میشم

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم مهر 1386ساعت 15:53  توسط ارزوها  | 

شانزدهمین نوشته

 

سلام

تا حالا شده خوب فکر کنید . به بودن و یا نبودن . تولد و مرگ دست ما نسیت . زندگی که دست خودمون که ست . ما. ببخشید . من انقدر تو گناه فرو رفتم که کناهی رو که نکردم میگم گناه . تا حالا شده به این فکر کنید . دروغ یک گناه . ادم وقتی دروغی نگفته اونو کناه می دونه ولی وقتی دروغ گفت . دیگه براش گناه نیست . تا حالا شده به همسایه یا دوستان و یا نزدیکان خودتون نگاه کنید . حتی برادر و خواهر چه طوری زندگی می کنند و ما چطوری زندگی می کنیم . من خیلی ها رو می شناسم که با سیلی صورت خودشونو سرخ نگه می دارند ولی برادر یا خواهرش یا دوست و یا همسایش حتی خبر هم داره و از نظر مالی در وضع عالی هست ولی کمک نمی کنه . ببیایم خوب فکر کنیم . بیایم مثل کبک سرمونو نکنیم زیر برف . زندگی کردن خوردن و پوشیدن و گشت و گذار نیست . زندگی چیزهای دیگه هم هست . اگه من پولی بیشتر از حد معمول داشته باشم پس برای خودم نیست . پولیه که برای دیگرانه و خدا اونو داده به من که من واسطه خیر شم و کمک کنم . پس بیام توی این ازمایش سر بلند بیرون بیام . چرا گوشی موبایل انچنانی داشته باشم . چرا لباس ان چنانی و زیاد داشته باشم . تا حالا فکر کردید با همین هزینه گوشی موبایلی که دست شماست . هزینه یک بیمار میشه . هزینه جهیزیه یک دختر دم بخت میشه . هزینه تحصیل یک جوان میشه . هزینه و سرمایه یک جوان برای ایجاد شغل و در آمد میشه . پس بیایم خوب فکر کنیم . از خودمون شروع کنیم . چرا این همه هزینه بی مورد . نمی خواد زیاد بگردیم همین کنار خودمون کسایی هستند که می تونیم راحت بهشون کمک کنیم . اره سخته . ادم غرورشو بزاره زیر پاه وقتی می خواهی بری حداقل یک کفش گرون قیمت بخری نمیشه بری یک کفش ارزون قیمت بخر و میبینی که حس خیلی خوبی داری بقیه پول رو کمک کن به یک نیازمند . حتما نباید نیازمنده کنار خیابون یا جلو در خونتو بیاد و دست کمک به سمتتون دراز کنه . پس می تونیم .

فقط اراده کنید و از چیز های کوچیک شروع کنید . غذا خوردن کمتر . غذا خوردن ساده تر . خرید فقط به شرط نیاز مبرم و غیره ......... من هم دارم شروع می کنم . موفق باشید .

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم مهر 1386ساعت 15:30  توسط ارزوها  | 

پانزدهمین نوشته

سلام

ماه رمضون هم تموم شد. من موندم و باز یک عالمه گناه . وقتی چیزرو از دست میدیم ناراحت میشیم ولی وقتی که داریمیش . ارزش اونو نمی دونیم . خیلی دلم برای ماه رمضون تنگ شد. هنوز خبری نشده به این زودی دلم تنگ شده . ببینم می تونم توی این هفته کاری پیدا کنم و مشغول بشم . دیگه بعد ای این همه مدت بیکاری داره حوصلم سر میره . و حوصله هیچ کاری رو ندارم . دعا کنید یک کار خوب پیدا کنم .

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم مهر 1386ساعت 4:30  توسط ارزوها  | 

چهاردهمین نوشته

سلام به دوستان عزیز

من چند تا ادرس اینترنتی از جشنواره های مختلف رو ٫یدا کردم و چند شرکت خارجی خریدار انیمیشن ولی مشکل اصلی من اینکه برای ترجمه متن هام مشکل دارم . از دوستانی که دوست دارن که تو این زمینه به من کمک کنند خواهش می کنم کمک کنند . منتظر شما هستم .

 

+ نوشته شده در  جمعه بیستم مهر 1386ساعت 5:51  توسط ارزوها  | 

سیزدهمین نوشته

سلام

یک فکری های تو سرم هست . می گم برم خارج ، یکی از این کشورها اونجا زندگی کنم. همه چیزو از صفر شروع کنم . شاید اشتباه فکر می کنم . شایدم درست . ولی نمی دونم . دیگه خسته شدم . انگیزه ای برای کار کردن ندارم . همش فکر های پوچ . نمی دونم از کجا باید شروع کنم . ولی اینو میدونم که اگه ادم اراده کنه می تونه به هر چیزی که می خواد برسه . فقط هدف و اراده مهمه که بتونه . ادمی که به خدا توکل کنه می تونه همه سختی ها رو تحمل کنه و به مقصود خودش برسه . پس من هم شروع می کنم و به خدا توکل می کنم .

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم مهر 1386ساعت 20:24  توسط ارزوها  |